اگر از قالب جدید ثــابتیــــن خوشتون اومده (کلیک کنید)

لطیفه مذهبی سری سوم

لطیفه مذهبی سری سوم

لطیفه اوّل:

طرف پیکان مدل 56 داره…. پوکیده…. یه درش رو می بندی سه در دیگه اش وا میشه…

اصن یه وضعی…

اونوقت با خط نستعلیق رو شیشه عقب نوشته….. هرچه دارم از دعای خیر مادرم دارم….

یکی نیست بهش بگه بیجاره تو عاق والدین شدی حواست نیست…..

 

 

لطیفه دوم:

طرف آخر ماه رمضان به ماه نگاه می کنه میگه: «ببین چقدر لاغر شدی ! هم خودت رو بیچاره کردی هم ما رو»

 

 

لطیفه سوم:

حیف نون میره نونوایی میبینه صف مردونه شلوغه صف زنونه خلوته میره تو صف زنونه میگه:

خانومم گفته دو تا نون بده .

 

 

لطیفه چهارم:

سر جلسه امتحان به استاد گفتم: استاد خواهش می کنم یه کمک کنین

خیلی ریلکس نگام کرد، از تو جیبش 1000 تومن درآورد و گذاشت رو میزم.. بعدشم رفت…

یعنی نابود شدم….  می فهمی ؟؟؟

بقیه هم که از شدت خنده برگه ها رو می خوردن

 

 

لطیفه پنجم:

از طرف میپرسن چرا روزه نمی گیری ؟

میگه مگه غیر از اینه که ما در این دنیا مسافریم؟!

خب روزه هم بر مسافر واجب نیست دیگه!

 

 

لطیفه ششم:

طرف موقع مردن وصیت میکنه:

سی سال برام نماز صبح و مغرب و عشاء بخونید .

میگن ظهر چی ؟

میگه: اونا رو از ترس حراست تو اداره خوندم…

من دیگه حرفی ندارم .

 

 

لطیفه هفتم:

اینو دیگه نشنیدید

از پیرزنی که 200 سال عمر کرده بود پرسیدن:

ننه بعد از 200 سال چه آرزویی داری؟

گفت: 6 سال دیگه هم عمر کنم بشم 206!   تازه جوونا عاشقم میشن .

 

 

لطیفه هشتم:

جوگیر

ﺗﻮ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻢ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺍﺻﻦ ﻫﯿﭻ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﺍﺳﻼﻡ ﻧﺪﺍﺭﻡ …


ﯾﻬﻮ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﯾﻪ ﺗﮑﻮﻥ ﺧﻮﺭﺩ، ﮔﻔﺖ :


ﯾﺎﺍبالفضل! ﻧﻮﮐـــــــﺮﺗﻢ!

خوبی بلا اینه که میفهمی بالا نیستی.

يآ أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَى اللَّهِ ۖ

ما بدجور کارمون گیر خداست.ُ

پس اگه خدا هوامونو داره،هوا برمون نداره.

 

 

لطیفه نهم:

از حیف نون میپرسن بابات چطور مرد؟

میگه: از پشت بام افتاد رو كولر،كولر شكست افتاد رو ایوون،ایوون خراب شد افتاد روی گلخونه ،گلخونه خراب شد …

دیدیم همینجور پیش بره خونه خراب میشیم ؛ رو هوا با تفنگ دو لول زدیمش!

 

 

لطیفه دهم:

یبار تو خیابون یکی خرما تعارف کرد یکی برداشتم.

بعدش دستمو محکم گرفت، گفت همین الان جلوی خودم واسش فاتحه بخون وگرنه نمیذارم بری

 

 

 

لطیفه یازدهم:

بچه‌هه رو به آسمون گفت: خدایا جون مادرت من امتحانمو قبول شم
مامانش گفت :خدا که مادر نداره

بچه‌هه با بغض گفت: خدایا تو رو به خاک مادرت قبول شم

 

 

لطیفه دوازدهم:

سازمان بهداشت جهانی :
۱.فقط برای کارهای ضروری از خانه خارج شوید.
۲.تحت هیچ شرایطی به فرزندانتان اجازه خروج ازمنزل را ندهید.
۳.اگر خانمتان قصد بیرون رفتن از خانه را داشت،جلویش را نگیرید . عمر دست خداست .

 

 

لطیفه سیزدهم:

ديشب موقع خواب به خدا گفتم:
بگير از من، هر آنچه تو را از من ميگيرد…

ناگهان ندا آمد:
گوشيتو بده…

منم سريع رفتم زير پتو خروپف كردم…

دوباره ندا آمد:
ديگه حرف بیخود نزنيا…!!!

گفتم: چشم

 

 

لطیفه چهاردهم:

طرف میاد مسجد نماز بخونه…
مُهرشو میذاره زمین داشته خیلی دقیق تنظیمش میکرده سمت قبله و هی کلی ور میرفته بهش

معتاده کنارش بوده بهش میگه : حاژ آقا اومدی نماژ بخونی یا پنالتی بژنی؟!

 

 

لطیفه پانزدهم:

عاقد: عروس خانم شما شاغلید؟
عروس خانم: بله حاج آقا.
عاقد: میشه بفرمایید به چه شغلی مشغولید؟
عروس خانم: معلمم.

عاقد: تبارک الله عروس خانوم معلمی شغل انبیاست، خوب عروس خانم معلم چی هستین؟
عروس خانم: معلم رقص

 

 

لطیفه شانزدهم:

همسر ملانصرالدين از او پرسيد: فردا چه مي كني؟

گفت: اگر هوا آفتابي باشد به مزرعه مي روم و اگر باراني باشد به کوهستان مي روم و علوفه مي چينم.

همسرش گفت: بگو ان شاءالله
ملا گفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا باراني!!
از قضا فردا در ميان راه به راهزنان رسيد و اورا گرفتند و كتك زدند و هرچه داشت با خود بردند . ملا نه به مزرعه رسيد و نه به كوهستان رفت. به خانه برگشت و در زد. همسرش گفت: كيست؟
ملا گفت: ان شاءالله كه منم!

 

 

لطیفه هفدهم:

کنار خیابون تو ماشین نشسته بودم یه پسر نوجوون اومد گفت حاجی پاسور دارم میخری؟

گفتم نه عمو جون من نماز اول وقتم ترک نمیشه بدو برو

با لبخند دست کرد تو اون جیبش؛ ازین دعاهای و ان یکاد پرس‌شده درآورد گفت: نامردی اگه نخری

 

 

لطیفه هجدهم:

جوانی تحصیل کرده و دانشمند پیش شخصی ثروتمند رفت که دختر را خواستگاری کند!
همین که مرد چشمش به قیافیه ی جوان افتاد
ازاینکه چنین دامادی داشته باشد بسیار خوشحال شد.
لذا برای راضی کردنش گفت:

من سه دختر دارم که هیچکدام هنوز شوهر نکرده اند و میخواهم همه با راحتی کامل زندگی زناشویی خود را آغاز کنند.
ازین جهت تصمیم گرفته ام به هریک از آنها موقع عروسی به تناسب سنشان پولی بدهم که با دست خالی خانه شوهر نرفته باشند!

برای دختر هیجده ساله ام 18 میلیون…
برای دختر بیست و شش ساله ام 26 میلیون ..
برای دختر سی و چهار ساله ام هم 34 میلیون…
حالا هر کدام را شما بخواهید مانعی ندارد.
جوان پس از کمی فکر گفت:- ببخشید شما دختر صد ساله ندارید؟

 

 

لطیفه نوزدهم:

خبرنگار از حاج خانمه پرسید چند تا بچه دارید؟ الآن چیکاره هستند؟
گفت: پنج تا دارم دو تاشون اسیر شدند، سه تاشون مفقود الاثر
خبرنگاره با کلّی ذوق گفت: توی کدوم منطقه عملیاتی؟
حاج خانم گفت: توی عملیات زندگی! دو تا بچه هام دخترند، شوهر کردند و اسیر شدند.
سه تاشونم پسرند
زن گرفتند و مفقود الاثرند

 

 

لطیفه بیستم:

من امسال تازه لذت از خود گذشتگی رو چشیدم
نذر کرده بودم پیاده برم کربلا
خودم نتونستم برم، مادر شوهرمو فرستادم
هم ثواب کردم هم کبابش کردم
مادر شوهرم یه ماهه رو جا افتاده؛ نمیتونه حرف بزنه

 

توجّه توجّه

به ثــابتیـــن کلیک رنجه فرمودید…
در این پست: لطیفه مذهبی خنده دار سری سوم درج شده است .
لطفاً برای بهتر شدن سایت ثابتین با نظرات ارزنده خود ما را یاری نمایید تا بتوانیم مطالب بهتری را برای شما کاربران نت فراهم نماییم…
ثــابتیـــن از توجه شما به این پست تشکر نموده و از شما دعوت می کند که از دیگر مطالب سایت نیز دیدن فرمایید…
بدیهی است که دیدگاه های شما ما را در جهاد فرهنگی در فضای سایبری یاری خواهد کرد…
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + 5 =

توسط
تومان