اگر از قالب جدید ثــابتیــــن خوشتون اومده (کلیک کنید)

لطیفه مذهبی سری دوم

لطیفه مذهبی سری دوم

لطیفه اوّل:

درويشي بي چيز به خواجه گفت : اگر در خانه ي تو بميرم با من چه مي كني ؟
خواجه گفت : تو را كفن مي كنم ، بر تو نماز مي خوانم و به گور مي سپارمت .

درويش گفت : امروز در زندگي ام به من پيراهن ده و وقتي مردم ، بدون كفن نماز بگزار و به خاكم بسپار !

لطیفه دوم:

روزي گدايي وارد مسجد شد و از نماز گزاران چيزي خواست . گفتند : از خدا بخواه !
فورا پاسخ داد : خواستم اما به شما حواله كرد !

لطیفه سوم:

شخصي در مسجد از نماز گزاران تقاضاي كمك كرد و با حالتي التماس آميز به آنان گفت :

« مسلمانان ! براي رضاي خدا به من كمك كنيد ؛ به تازگي سيلي ويرانگر همه چيز مرا با خود برد! »
يكي از نمازگزاران با تعجب گفت :

« تو همان كسي نيستي كه روز گذشته ، در مسجد فلان محله ، به بهانه از دست دادن زندگي خود در اثر زلزله تقاضاي كمك مي كردي ؟ »
آن شخص پاسخ داد : « چرا خودم بودم ، ولي قبول كنيد با اين همه مصيبت حافظه اي درست و حسابي براي آدم باقي نمي ماند !!! »

لطیفه چهارم:

شخصي در خانه ي درويشي مهمان شد ، از آن جائي كه سقف خانه از چوب هاي نازك و ضعيفي پوشيده شده بود ،

مدام از آن چوب ها صدايي بر مي خاست !
مهمان گفت : « اي درويش ! مرا از اين خانه جاي ديگري ببر ، مي ترسم كه سقف فرو ريزد !»
درويش گفت : « نترس ! اين صداي آواز نماز و تسبيح چوب هاست ! »
مهمان گفت : « ترسي ندارم ! اما فكر زماني هستم كه اگر اين چوب ها سجده روند ، چه اتفاقي مي افتد ؟ ! »

لطیفه پنجم:

آدم كم ظرفيتي كه يكبار در طول عمر خود توفيق خواندن نماز شب پيدا كرده بود ، به دنبال بهانه اي مي گشت ،

تا هر طوري شده ديگران را از آن آگاه كند ؛ از قضا آن روز چند بار ميل به نوشيدن آب پيدا كرد ،

فرصت را غنيمت شمرد و به دوست خود گفت :
« خودمانيم ، نماز شب چه عطشي مي آورد !!!»

لطیفه ششم:

موذني اذان مي گفت : وقتي به « حي علي الصلاة » رسيد ، مردم فورا جمع شدند و نماز خواندند .
شخصي گفت : به خدا قسم اگر مي گفتند : « حي علي الزكوة » حتي يك نفر هم نمي آمد !

لطیفه هفتم:

روزی، پیرزنی به حضرت محمد(ص)گفت: «از خداوند بخواهید، که مرا به بهشت ببرد!»

پیامبر خدا فرمودند: «پیرزن‌ها به بهشت نمی‌روند!»

پیرزن شروع به گریستن نمود. حضرت (ص) تبسم کرده و فرمودند:

مگر سخن خداوند را نشنیده‌ای که: (انا انشاناهن انشاء فجعلناهن ابکارا) (سوره واقعه آیه36 و 35).

«یعنی، زنان در بهشت، به صورت دوشیزگان جوان درمی آیند». یعنی، پیرزنان، جوان می‌شوند و سپس، داخل بهشت می‌گردند.

لطیفه هشتم:

روزی ابوحنیفه با اصحاب خود در مجلسی نشسته بود که مومن طاق،شاگرد برجسته امام صادق علیه السلام

از دور پیدا شدو به طرف آن‌ها متوجه گردید. وقتی نگاه ابوحنیفه به او افتاد از روی دشمنی به اصحاب خود گفت:

قد جاءکم الشیطان:شیطان به سوی شما آمد.

وقتی مومن طاق این سخن را شنید و نزدیک آمد این آیه را خواند:

…انا ارسلنا الشیطان علی الکافرین تؤزهم ازّا:ما شیاطین را به سوی کافران فرستادیم تا آنان را شدیدا تحریک کنند.

لطیفه نهم:

همسایه «اصمعی»، از او چند درهم قرض کرد. روزی، اصمعی به او گفت: آیا به یاد قرضت هستی؟

همسایه گفت: بله! آیا تو به من اطمینان نداری؟

اصمعی گفت: چرا. مطمئنم؛ اما مگر نشنیده‌ای که حضرت ابراهیم(ع)، به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید:

(اولم تومن) (مگر ایمان نیاورده ای؟).

ابراهیم پاسخ داد: (بلی ولکن لیطمئن قلبی). چرا. ولی می‌خواهم قلبم آرامش یابد.»

لطیفه دهم:

مسکینی به نزد امیر آمد و گفت: به مقتضای آیه «أِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ»؛ 1«مؤمنان برادر یکدیگرند.»

مرا در مال تو سهمی است؛ چرا که برادرت هستم.

امیر گفت تا یک دینار به او دادند.

مسکین گفت: ای امیر! این مبلغ کم است.

امیر گفت: ای درویش! تنها تو برادر من نیستی، بلکه همه مؤمنان عالم برادر من هستند.

پس اگر مال مرا به همه ایشان قسمت کنند، به تو بیش از این نرسد.

لطیفه یازدهم:

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در مسجد و با حضور اصحاب و یاران نشسته بودند.

پس از مدتی پای آن حضرت خسته می شود و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله حیا می کند که پایش را دراز کند؛ چنان که قرآن می فرماید:

«فَاِذَا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِروُا وَ لاَ مُسْتَأْنِسینَ لِحَدیثٍ أِنَّ ذَلِکمْ کانَ یؤْذِی النَّبِی فَیسْتَحْیی مِنْکمُ» ؛

«چون غذا تناول کردید، [از پی کار خود بروید و] متفرق شوید و به سرگرمی و انس به بحث و صحبت نپردازید؛

چرا که این کار پیامبر را آزار می دهد و او از شما خجالت می کشد [و حیا می کند که اظهار نماید.]»

ولی بر اثر شدت خستگی پا، آن حضرت با یاران و اصحاب مزاح می کنند و پا را دراز کرده، می پرسند: به نظر شما این پای من، شبیه چیست؟

حاضران در مجلس هر کدام چیزی می گویند و هر یک پا را به چیزی شبیه می کنند.

چون خستگی از پای آن حضرت رفع می شود، اشاره به آن یکی پایشان کرده و می فرمایند: این پا شبیه پای دیگر من است.

لطیفه دوازدهم:

شخصي شير مي فروخت و آب در آن مي ريخت، پس از چندين سال، سيلابي آمد و گوسفندان و اموالش را برد.

وي به پسر خود گفت: نمي دانم اين سيل از چه آمد؟

پسر گفت: اي پدر! اين آبي است كه در شير داخل مي كردي كه اندك اندك جمع شد و هر چه داشتيم برد.

«وَ ما أصَابَكُم مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَت أيديكُمْ…»؛ «هر مصيبتي به شما رسد بخاطر اعمالي است كه انجام داده ايد.»

لطیفه سیزدهم:

روزي شخصي به ديدار بيماري رفت.

به او گفت: خدا را شكر كن وحمد او را به جاي آور. گفت چگونه شكر كنم و حال آنكه خدا فرموده است:

((لئن شكرتم لازيدنكم)) ابراهيم /11 “يعني اگر شكر كني بر شما زياد كنم.”مي ترسم اگر شكر او را بكنم بيماري من بدتر شود!!!

لطیفه چهاردهم:

روزی حضرت علی(ع) ‌در دوران نوجوانی با عمر و ابوبکر به راهی می‌رفت

و امام علی(ع)‌ در میان آن‌دو بود. چون حضرت از نظر سنی از آنها کم‌ سن‌تر بود، کوچک جثّه‌تر و کوتاه‌تر به‌نظر می‌رسید،

عمر از باب مزّه پَرانی گفت: تو در میان ما، مانند نون کلمه‌ی لنا می‌مانی( یعنی از لام اول کلمه و الف آخر آن کوچکتری)

کاتب وحی در جواب او گفت: شاید این چنین به‌نظر بیاید و لاکن همان حرف نون در کلمه‌ی ‌لنا اگر نباشد آن‌دو به کلمه‌ی لا

( به معنای عدم و نیستی ) تبدیل می‌شوندو حقیقتاًمن در میان شما دو تن همین نقش را دارم

لطیفه پانزدهم:

گویند: روزی کارفرمایی به شاگرد خود گفت: در دُکان را ببند و آن را به حضرت عباس علیه السلام بسپار و بیا!

در وقت ملاقات، کارفرما به شاگردش گفت: چه کردی؟ گفت: در را بستم و مغازه را به خدای عباس علیه السلام سپردم.

کارفرما گفت: ای وای بر من! دیگر معلوم نیست آن مال، مال من باشد؛

زیرا مال، مال خداست؛ «وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمَوَاتِ وَ الْاْرضِ» ؛

«و خدا راست فرمانروایی آسمانها و زمین.» و ممکن است به هر کس دیگر بدهد؛

اما حضرت عباس علیه السلام چون مال خودش نیست، از این جهت گفتم به او بسپار.

لطیفه شانزدهم:

شکمو داشته نوار روضه گوش میداده میزنه آخر نوار ببینه شام ميدن یا نه

لطیفه هفدهم:

شخصی متکبر که برای خود جایگاه مهمی میدید ،

در حرم حضرت رضا (علیه السلام) به فکر فرو رفت که من در پیشگاه حضرت چه مقامی دارم،

با خود گفت: اولین کلمه‏ای که یک نفر به من بگوید، نشان دهنده مقام من باشد.

همین طور که ایستاده بودم زنی از کنارم عبور کرد به خیال این که همسر خود من است، گفتم بایست با هم برویم خانه،

زن برگشت و به من گفت: خیلی خری. باز شک کردم که همین کلمه نشان دهنده مقام من است، زن برگشت، گفت: شک نکن، خیلی خری!

لطیفه هجدهم:

فردی که یک چشمش نابینا بود به امام جماعت مسجدی توهین می کند

چند وقت بعد امام جماعت پس از سخنرانی ، در دعایش می گوید :

” خدایا چشمِ دیگرِ انسانهایِ گمراه، را هم کور کن “

لطیفه نوزدهم:

میگن با فرید و مجید و حمید جمله بساز ، میگه : شما ۲ نفرید به قرآن مجید عین همید…

لطیفه بیستم:

وقتی ملا جوان بود، پدرش او را به بازار فرستاد تا کله پاچه بخرد.

ملانصرالدین در راه گرسنه شد و تمام کله پاچه را خورد و دندانها و استخوانهایش را برای پدرش آورد.

پدر ملا گفت: این که استخوان خالی است پس گوش آن کو؟ ملا جواب داد: گوسفند بیچاره کر بود و گوش نداشت.

پدر ملا گفت: پس بگو بدانم زبانش کو؟ ملا جواب داد: حیوان زبان بسته لال بود و زبان نداشت.

پدر ملا گفت: پس چشمانش کو؟ ملا جواب داد: گوسفند کور بود و چشم نداشت.

پدر ملا گفت: پوستش کو؟ ملانصرالدین جواب داد:

بیچاره کچل بود اما خدا را شکر دندانهای سالم و محکمی داشت که آن را برایتان آورده ام.

 

توجّه توجّه

به ثــابتیـــن کلیک رنجه فرمودید…
در این پست: لطیفه مذهبی سری دوم را قرار داده ایم
لطفاً برای بهتر شدن سایت ثابتین با نظرات ارزنده خود ما را یاری نمایید تا بتوانیم مطالب بهتری را برای شما کاربران نت فراهم نماییم…
ثــابتیـــن از توجه شما به این پست تشکر نموده و از شما دعوت می کند که از دیگر مطالب سایت نیز دیدن فرمایید…
بدیهی است که دیدگاه های شما ما را در جهاد فرهنگی در فضای سایبری یاری خواهد کرد…

ست.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + 20 =

توسط
تومان