اگر از قالب جدید ثــابتیــــن خوشتون اومده (کلیک کنید)

لطیفه مذهبی سری اول

لطیفه مذهبی سری اول

لطیفه اوّل:

لطیفه اعرابی و شتر قربانی

اعرابی ای روز عید قربان شتری را قربانی کرد، به هر مجلسی که می رفت از قربانی نمودن شتر یاد می نمود.

عده ای گفتند: تا به کی می خواهی از قربانی کردن آن شتر یاد کنی؟

گفت: سبحان الله! خدای تعالی گوسفندی را به جای حضرت اسماعیل قربانی نمود، آن را در قرآن ذکر کرده است.

بنابراین، چگونه من از قربانی کردن شترم یاد نکنم.

لطیفه دوم:

یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه: ای خدای من!
راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست!!
ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند:
چنان لطف او شامل هرتن است / که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته / کــــه گویا به غیری نپرداخته

لطیفه سوم:

امام جماعتی در نماز این آیه را خواند: « انا ارسلنا نوحا الی قومه؛ ما نوح را به سوی قومش فرستادیم».

چون این قسمت از آیه را خواند، زبانش بند آمد و بقیه آیه از یادش رفت. از این رو، پیوسته همان قسمت آیه را تکرار می کرد.

اعرابی ای که به وی اقتدا کرده بود گفت: اگر نوح نمی رود دیگری را بفرست ما و خودت را خلاص کن.
لطائف الطوائف. ص145

لطیفه چهارم:

واعظی بالای منبر از اوصاف بهشت می گفت و از جهنم حرفی نمی زد.

یکی از حاضرین پای منبر خواست مزه ای بیندازد گفت:ای آقا،شما همیشه از بهشت تعریف می کنید،یک بار هم از جهنم بگویید.

واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان می روید و می بینید.بهشت است که چون نمی روید لااقل باید وصفش را بشنوید!

لطیفه پنجم:

شخصی نزد آیت الله بروجردی رفت و گفت: یکی از طلبه‌های شما جنسی را از مغازه من دزدیده است.
ایشان در پاسخ فرمود : « آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است. »

لطیفه ششم:

چند نفر مشغول به نماز خواندن بودن؛

يكي از آنها در بين نماز حرف زد.

دومي گفت: (حرف نزن نمازت باطل مي شود )

سومي گفت تو كه خودت حرف زدي)

چهارمي گفت:(خوش به حال خودم كه اصلا حرف نزدم)…

لطیفه هفتم:

دعاهای بنزینی:

۱- الهی بنزین بگیری.
۲- التماس بنزین.
۳- دست به هر چی میزنی بنزین بشه .
4- بنزین به قبرت بباره.
۵- خدا بنزینت بده ،یک لیتر در دنیا صد لیتر در آخرت

لطیفه هشتم:

به مردي گفتند: نام پيامبراني را كه در قرآن آمده بگو ؛

گفت:(موسي،عيسي،يحيي،…فرعون)

گفتند فرعون كه پيامبر نبود ،

گفت :او ادعاي خدائي داشت ؛ شما به عنوان پيامبر هم قبولش نداريد؟؟؟

لطیفه نهم:

شخصی شنید که در شب قدر هزار مرتبه سوره إِنّا أنزلناهُ، باید خواند آن شب هزار مرتبه سوره مبارکه را خواند.

متأسفانه إِنّا أنزلنا فی لیلة القدرمی‌خواند

صبح آن روز او را دیدند که تسبیح در دست دارد و می‌گوید هُ هُ هُ هُ

به او گفتند چرا چنین می‌گویی؟

گفت: دیشب هُ إنّا أنزلناه را نگفته‌ام، اکنون دارم جبران می‌کنم.

لطیفه دهم:

به یارو میگن حج چطور بود؟

میگه شهر تمیز فضا عالی هتل ها باکلاس.

یه جای زیارتی هم داشت که شلوغ بود و ما نرفتیم!!

لطیفه یازدهم:

در زمان هارون الرشيد شخصي ادعاي خدائي كرد .

او را نزد خليفه آوردند.

خليفه براي اينكه او را بترساند گفت :چند روز قبل شخصي را كه ادعاي پيغمبري مي كرد ،او را كشتيم .

گفت :كار خوبي كردید چون ما اورا نفرستاده بوديم…

لطیفه دوازدهم:

دو نفر با یکدیگر رفیق بودند که یکی از آن دو فضل و کمالات زیادی داشت ولی دیگری بهره چندانی از کمال نبرده بود.

چون رفیق بی کمال بالای منبر سخنان غلط فراوانی می گفت، روزی رفیق با کمال به وی گفت:

هر وقت بالای منبر سخنی بی قاعده و غلط گفتی، من سرفه می کنم تا سخنت را اصلاح کنی.

روزی رفیق بی کمال بر منبر رفت تا سوره قاف را تفسیر کند، لذا گفت: «قاف».

از قضا رفیقش بی اختیار سرفه ای کرد. رفیق منبری اش به خیال آن که آیه را غلط تلفظ نموده است گفت: «قوف».

این بار رفیقش عمداً سرفه کرد تا اشتباهش را به او بفهماند.

رفیق منبری گفت: «قیف» دوستش بار دیگر سرفه کرد.

رفیق منبری گفت: سرفه و مرگ، خلاصه یا «قاف» یا «قوف» یا «قیف» .

لطیفه سیزدهم:

گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود .

داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد. در آن محل مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد.

ناچار با كفش به نماز ايستاد .

آن دزد گفت: با كفش نماز نباشد.

بهلول گفت: اگر نماز نباشد كفش باشد!

لطیفه چهاردهم:

در عهد حضرت عیسی (ع) شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد.

روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست؟

گفت: مادرم است.

فرمود: او را شوهر بده.

گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست.

پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: ای بی شرم! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟!

لطیفه پانزدهم:

در گذشته،کاتبی بسیار خوش نویس بود که هرگاه قرآن می نوشت تصرفاتی در آن می کرد.

شخصی مبلغ زیادی به وی داد تا برای او یک نسخه قرآن کتابت کند و با او شرط کرد که هیچ گونه تصرفی در آن ننماید.

کاتب نیز قبول کرد.وقتی قرآن را نوشت به آن شخص داد، گفت:در هیچ جای آن تصرفی نکرده ام،

مگر در یک جا که هر چه فکر کردم، نتوانستم تغییرش ندهم.آن شخص پرسید:آن یک جا کجاست؟

گفت: ﴿… خرّ موسی صعقا﴾؛(موسی مدهوش،به زمین افتاد).که من جای آن نوشتم:خر عیسی؛

چرا که حضرت عیسی خر داشت،نه حضرت موسی.

لطیفه شانزدهم:

اعرابی به مسجد رفت و در نماز جماعت شرکت کرد.امام جماعت سورە بقره را خواند اعرابی بر اثر ایستادن زیاد،بسیار خسته شد.

بدین جهت نماز را رها کرد و رفت.بعد از چند روز،در مسجدی به نماز جماعت اقتدا کرد.امام قرائت سورە فیل را شروع کرد،

اعرابی فورا نمازش را شکست و پا به فرار گذاشت.گفتند: چرا چنین می کنی؟

گفت:آن امام سورە بقره را خواند،ما از پا افتادیم؛وای به حال ما که این امام می خواهد سورە فیل را بخواند!

درخت گردکان با این بزرگی درخـت خربـزه الله اکبــر!

لطیفه هفدهم:

مردی که یک چشمش نابینا بود،به امام جماعتی اقتدا کرد.

امام در نماز این آیه را خواند:﴿ألم نجعل لهُ عینین﴾؛آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟

مرد نابینا گفت:به خدا قسم،نه؛ تنها یک چشم است. ای امام! دیگر این دفعه دروغ گفتی .

لطیفه هجدهم:

مردی فرزند خود را به مکتب خانه فرستاد تا قرآن بیاموزد.

روزی از فرزندش پرسید:

به کدام سوره رسیده ای؟

گفت:﴿لا أُقسِمُ بهذا البلد﴾ و والدی بلا ولد؛ قسم به این شهر که پدرم بی فرزند است.

پدر گفت:به جان من،کسی که تو فرزندش باشی، واقعاً بلا ولد و بی فرزند است.

لطیفه نوزدهم:

شخصي به نماز جماعت وارد نمي شد . به او گفتند : چرا نماز ت را فرادي ( تنها ) مي خواني و در نماز جماعت شركت نمي كني ؟
گفت : چون خداوند فرموده « ان الصلاه تنهي » يعني نماز را به تنهايي بخوانيد .

لطیفه بیستم:

زاهدي مهمان پادشاهي شد! وقتي به نماز ايستاد ، برخلاف معمول بيشتر از شب هاي ديگر نماز را طولاني كرد … ،

و در هنگام خوردن غذا نيز كمتر از عادت هر شب غذا خورد! تا توجه پادشاه را به خود جلب نمايد!

چون به خانه آمد پسر را صدا زد و گفت : « زود غذايي آماده كن تا بخوريم ! »
پسر كه جواني زيرك بود ، گفت : « مگر در مجلس پادشاه غذا نخورده اي ؟ »
گفت : « چيزي نخورده ام كه به حساب آيد ! »
پسر گفت : « پس نمازت را هم قضا كن ( از اول بخوان ) چون چيزي نخوانده اي كه به كار آيد!»

توجّه توجّه

به ثــابتیـــن کلیک رنجه فرمودید…
در این پست: لطیفه مذهبی سری اول را قرار داده ایم
لطفاً برای بهتر شدن سایت ثابتین با نظرات ارزنده خود ما را یاری نمایید تا بتوانیم مطالب بهتری را برای شما کاربران نت فراهم نماییم…
ثــابتیـــن از توجه شما به این پست تشکر نموده و از شما دعوت می کند که از دیگر مطالب سایت نیز دیدن فرمایید…
بدیهی است که دیدگاه های شما ما را در جهاد فرهنگی در فضای سایبری یاری خواهد کرد…

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 3 =

توسط
تومان